آها...ى! آها...ى!...
يعنى داشت خواب مى ديد؟! نه انگار واقعى بود. يكى داشت فرياد مى زد،
آن هم باصداى بلند. سرش درد گرفت. دردى خفيف.
ـ چرامى ترسى توكه زير پتوى گرم ونرمت هستى. بيرون هر اتفاقى افتاد
فداى سرت ،باتو كسى كارى نداره.
ساعت را نگاه كرد،يك ونيم شب. غلتى به راست بعد چپ زد.عاقبت به
پشت درازكشيد. چشم هارا بست. هرقدر سعى كرد فكر نكند نتوانست.
آها...ى! آها...ى!...
ـ كاش مى تونستم برم كوچه يه نگاهى بندازم.
پتو را تا روي سرش بالا كشيد .
ـ وقتى خوابم نمى اومد نبايد درازمى كشيدم. بايد كتابى مى خوندم يا
فيلمى نگاه مى كردم تا خوب خسته مى شدم .
دوباره هجوم فكر وخيال ، تنگى نفس ، دهن دره هاي نصفه- نيمه ،
سردردوبعد كم كم تلقين به آرام شدن، دهن دره هايى طولانى،خستگى
وخواب.
ـ نكنه بازم بخوابم فريادش بلند شه!
چشم ها را بست. باز ترس به سراغش آمد. سريع پلك ها را باز كرد.
ـ اَه، نمى شه كه تا صب بيدار بمونم.
ذله شده بود. دوباره چشم ها را بست. مرد توى اتاق بود. مردى قدبلند،
چهارشانه با سرى بزرگ وموهاى ژوليده.
ـ حتمن خيالاتى شدم،اگه كسى تو اتاق باشه وقتى ازتوى حياط مى اومد،
بايد صداشو مى شنيدم.
چشم ها راباز كرد. مردى نديد.
ـ يعنى همش يه خوابه؟! نكنه جن زده شدم؟! مادربزرگ مى گفت هر
وقت ترسيدى بسم لله بگو،ديگه نمى آد!
دلش مى خواست با صداى بلند فرياد بزند. چشم هايش را كه مى بست
احساس مى كرد مرد پشت سرش ايستاده،مجبورمى شد سريع بازشان
كند. مدام آب دهانش را قورت مى داد.
ـ كاش يه ليوان آب بالاى سرم بود
باحركت چشم نگاهي به اطراف كرد.
ـ خاك برسر،تو كه نمى تونى مثل بچه آدم وقتى سرتو مى ذارى روبالش
كپه ى مرگتو بگيرى بخوابى،بهترنيست موقع خوابيدن به كسى يا چيزى
فكر نكنى.
باز ازكوچه صدا مى آمد. داشت از ترس زابرا مى شد. سروصداى كوچه
بلند تر شد. خشكى دهان وتشنگى از يك طرف،درد زير دل ازطرف ديگر،
امانش را بريده بود. ديگر نمى توانست خودش را نگه دارد .
ـ بابا جون شايد شش سال تو اين وامونده گير كردى، نمى خواى هيچ وقت
به اين توالت فرنگى سفيد و تپل كه بروبر داره نگات مى كنه افتخار بدى.
ـ دختر فقط اولين بار سخته كم كم عادت مى كنى .
ـ همه برگردين، همه برگردين، دستا رو گوش.
چاره اى نداشتم.آرام بلندشدم. يك مترفاصله تا آن،برايم شده بود هزارمتر.
اونا مثل مجسمه شده بودند.نفس كسى درنمى آمد، نفس من هم.فقط سكوت
بود ومن و دردهاى زيردل،وقتى رسيدم،درش را بلندكردم ونشستم.طورى
فشارآوردم فكركردم الان است زوارش دربرود.توالت فرنگى سفيد،حسابى
سياه شده بود.كمى خودم راجابه جاكردم. سعى كردم سريع كارراتمام كنم.
چه صدايى بلند شده بود!
- مانمى شنويم ،راحت باش.
صداى خنده همه بلند شد. صداى خنده او هم.ازخنده ي زياد احساس كرد
دارد جايش راخيس مى كند.سريع بلند شد.لامپ را روشن كرد.ازمرد
خبرى نبود. به دستشويى كه رسيد. دررا بازكرد، مردى نديد. تنهاچيزى
كه به چشم مى خورد ،عنكبوت زشت و درشتى بود كه گوشه ديوار تار
مى تنيد.كارش راكه كرد،سريع دررابست. مادربزرگ راديد، با لباس
سفيدبلند و سنجاق قفلى بزرگى كه دهانش هنوز باز بود . مثل سال ها
قبل كه هر وقت شب ها براى رفتن به دستشويى بلند مى شد ، او هم
پشت سرش مى رفت. درخانه فقط مادربزرگ مى دانست كه او چقدر
از تنهايى و شب و تاريكى وحشت دارد . مادربزرگ تنها كارى كه
كرد سنجاق را گوشه لباسش قفل كرد.سرماى سنجاق خودش را رساند
به پوستش و تمام تنش را لرزاند.
آها...ى! آها...ى!...
فرياد دلخراش مرد ازكوچه به حياط و از آنجا به اتاق رسيد و توى
مغزش جا خوش كرد.
2/اسفند/8۱