تبليغاتX
داستان کوتاه ایرانی، شعر و نقد

 

پاشو ساعت 6 شد

 

از خواب پریدم،ندیدمش

نگاهی به ساعت انداختم 45/5

 

 

پاشو ساعت 6 شد

 

از خواب پریدم،ندیدمش

نگاهی به ساعت انداختم 50/5

ببین شما تا ساعت 6 ادامه بده بعد صدام کن تا از سرویس جا  نمونم ممنون

 

نمی خواد شما ادامه بدی من هستم

خندیدم

چرا می خندی

اون که تورو نمی بینه

صدامو که می شنوه

 

 

پاشو ساعت 6 شد

از خواب پرید منو ندید

به طرف آشپزخونه رفت

منم به دنبالش 

 

به اوپن که رسیدم موندم تو هم موندی

کتابی رو که روی اوپن بود برداشتم و شروع کرد به خوندن

 

چی داری می کنی ساعت از 6 گذشت

نگاهی به دورو برش کرد منو ندید به خوندن ادامه داد

 

سرویس کار اخراج

 

نگاهی به دورو برش کردتورو ندید به خوندن...

 

 

+ نوشته شده توسط اعظم قدردان در جمعه 28 تیر1387 و ساعت 19:8 |

 

آسیب دیدن عصب یک چشم آفتاب پرست هم براش فاجعه ست

 

فاجعه ایی برابر با نیستی

 

+ نوشته شده توسط اعظم قدردان در پنجشنبه 23 خرداد1387 و ساعت 19:31 |

 

خارج شدن ازاین وضعیت ناگوار سخت دشوار است اما ماندن دراین

 

وضعیت حالات ناخوشایندتری را بوجود می آورد که سخت دشوارتر

 

است معلق ماندن برای مدتی طولانی آدمی را  وا می دارد دست

 

به کاری بزند تا خود را برهاند

 

برهاند تا آنگونه که باید بتواند دو کف پای خود را محکم و استوار بر

 

زمین بگذارد

 

برهاند تا بتواند خود را آنطور که باید بر روی راحتی خانه بیندازد و با

 

تمام سنگینی اش در آن فرو رود

 

پس راهی ندارد جز آن که ...

 

+ نوشته شده توسط اعظم قدردان در دوشنبه 20 خرداد1387 و ساعت 19:3 |

 

چند شب پیش بهش گفتم

 

چشمم درد می کنه یه نوبت

 

نذاشت حرفم تموم شه

 

 همون طور که دستاشو به دو طرف باز می کردگفت

 

خودم واست نسخه می پیچم

 

با لبخند رفتم به طرفش

 

ببین

 

نذاشت حرفم تموم

 

1_ کتاب خوندن ممنوع

 

2_ نوشتن ممنوع

 

3_ کامپیوتر ممنوع

 

چی داری

 

نذاشت حرفم

 

اگه یه مدت کوتاه داروهاتو خوب استفاده کنی تازه می شی یه خانوم خوب

 

مثل همه ی خانم های خوب دیگه اون هم بدون چشم درد

 

دوباره که

 

نذاشت

 

 داروها که خوب اثر کرد تازه یاد می گیری سرتو بندازی پایینو بچسبی

 

به منو و زندگیت

 

+ نوشته شده توسط اعظم قدردان در شنبه 18 خرداد1387 و ساعت 15:11 |

 

غيرممكنه

 

غيرممكن وجود نداره

 

+ نوشته شده توسط اعظم قدردان در چهارشنبه 15 خرداد1387 و ساعت 18:5 |

 

عقربه ها

 

   تنها

 

در پی هم

 

در مسیری

 

 بی انتها

+ نوشته شده توسط اعظم قدردان در دوشنبه 13 خرداد1387 و ساعت 13:0 |
 

- اول وآخرهردیالوگ باید گیومه بذاری البته استثتا هم داره

 

دلم می خواست بهش بگم می شه نوشته های من جزو استثنا باشه،اما نگفتم

 

- همه رعایت كنین قرار نیست هركی از راه رسید قوانین تازه وضع كنه

 

دلم می خواست بهش بگم فقط این قانون، اما نگفتم

 

- نوشته شما قبول نیست چون اصول اولیه رو رعایت نكردین.

 

دلم می خواست بهش بگم نوشته های من دوست ندارن تو گیومه باشن،اما نگفتم

 

- بعداز بازنویسی بیار بینم

 

دلم می خواست بهش بگم نمی آرم، اما نگفتم

 

- شما كه باز گیومه نذاشتین

 

 دلم می خواست بهش بگم نوشته های من ازش متنفرن، اما نگفتم

 

- نوشته های شما قبول نیست

 

 دلم می خواست بهش بگم مهم نیست، اما نگفتم

 

- اگه من قبول نداشته باشم چاپ نمی كنن

 

دلم می خواست بهش بگم...

 

+ نوشته شده توسط اعظم قدردان در جمعه 10 خرداد1387 و ساعت 16:43 |
 

یکی می گفت قبلا می نوشتم اما مدتی یه گذاشتم کنار

+ نوشته شده توسط اعظم قدردان در سه شنبه 7 خرداد1387 و ساعت 23:12 |

 

 

 7صبح دوشنبه

 

 با صدای زنگ ساعت پسرت ازخواب پریدی . به دور وبرت نگاه کردی . ساعت

 

 را ندیدی.

 

چون از گشتن دنبال چیزی بدت می آید ،تصمیم گرفتی خوب گوش کنی تا جهت را

 

 پیدا کنی.

 

- دیروز گفته  بودی ساعتت، هشت صبح ، بیست ثانیه زنگ می زند.

  

از کتاب های پسرت زیر تخت شروع کردی .

     

- اینجام که نیست .

 

 برای این که از بیست ثانیه لحظه ای را از دست ندهی ، شروع کردی به بهم

 

 ریختن چمدان پسرت .

 

- کجایی لعنتی.

 

 برای لحظه ای گوش هایت رانگه داشتی، اما سریع ولشان کردی. هرطوری بود

 

باید پیدایش کنی تا فردا هم بیدارت نكند .

 

تمام کسانی که داستان های قبلی توراخوانده باشند، می دانند که ازصدای تیک تاک

 

 ساعت وبیش تراز آن از صدای زنگش متنفر ی . بیست ثانیه گذشت. ساکت شد .

  

زیر تخت حسابی به هم ریخته بود. اعصاب تو هم . خودت را انداختی روی تخت

 

پسرت.

 

- لعنت به این زندگی .

 

  8صبح سه شنبه

 

شروع کرد به زنگ زدن. ازخواب پریدی. هرجا را که به فکرت می رسید،نگاه

 

کردی، اورا ندیدی.

 

خسته و کلافه روى تخت پسرت نشستی :

        

- مادرمن، این قدر به صدای این ساعت لعنتی حساس نباش، اگه سعی کنی

 

می تونی بهش عادت کنی .

 

 تمام كسانى كه داستان های قبلی تو راخوانده باشند، می دانند که چه قدرازعادت

 

کردن به کسی یا چیزی متنفری .

 

از روى تخت پسرت بلند شدی .به  اتاقت رفتی.پشت میز نشستی.شروع كردی به

 

نوشتن خاطرات روزانه:

 

دیروزبه ماموریت رفتی،آن هم بدون ساعت. قبل از رفتنت گفتم بذار پیداش کنم،

 

گفتی قبل از رفتن پیداش مى كنم ،پیدایش نكردى ورفتى.

                                                                                                                                                                

   9صبح چهار شنبه

 

  با صداى زنگ ساعتش از خواب پریدی. وقتى بیدار شدی،صدایى نشنیدی.

 

فهمیدی كه خواب دیده ای.

 

با خوشحالى به اتاقت رفتی. پشت میز نشستی.شروع کردی به نوشتن خاطرات

 

روزانه.

 

 - امروز دیگر صدای زنگ ساعتت نتوانست مرا بیدار کند.

 

 10 صبح پنج شنبه

 

  بعدازبیدارشدن به اتاقت رفتی. نگاهی به ساعت دیواری انداختی. پشت میز

 

نشستی. شروع کردی به نوشتن خاطرات روزانه:

 

امروز راحت خوابیدم . نه کابوس لعنتی و نه صدای زنگ ساعتت ، نتوانستند

 

ازخواب بیدارم کنند.

 

تمام کسانی که داستان های قبلی تورا خوانده باشند می دانند با این که ازعادت

 

کردن متنفری ،اما چه  راحت و آسان به همه کس و همه چیز عادت می کنی.

+ نوشته شده توسط اعظم قدردان در چهارشنبه 1 خرداد1387 و ساعت 22:37 |
         

                  شب با تمام وسعت خود زيرقلم من است.

 

                                                 تابستان/86

 

+ نوشته شده توسط اعظم قدردان در دوشنبه 30 اردیبهشت1387 و ساعت 19:6 |

  

از

 

تكرار

 

قلب

 

تا

 

دشت

 

بی انتهای

 

نفس

 

راهی

 

نيست

 

 

دستت

 

را

 

مشت

 

كن

 

 

صدايش

 

را

 

می شنوی

 

9 بهمن86

 

+ نوشته شده توسط اعظم قدردان در دوشنبه 30 اردیبهشت1387 و ساعت 19:5 |

 

              نقد اثرهنری يعنی خلق اثرهنری جديد

 

                     10 دی 86

 

+ نوشته شده توسط اعظم قدردان در دوشنبه 30 اردیبهشت1387 و ساعت 19:3 |

     

            کی بهت اجازه داده بهم دست بزنی؟

                          

            آخه!

                          

            آخه چی؟                            

                          

            آخه خوابیده بودی.

                          

            به تو چه؟

                           

            ساعت هفتِ صبِ ، اما عقربه هات هنوز روی نه شبِ .

 

                                                             30/آبان/82

 

+ نوشته شده توسط اعظم قدردان در دوشنبه 30 اردیبهشت1387 و ساعت 19:1 |

           

 آها...ى! آها...ى!...

 

يعنى داشت خواب مى ديد؟! نه انگار واقعى بود. يكى داشت فرياد مى زد،

 

آن هم باصداى بلند. سرش درد گرفت. دردى خفيف.

 

ـ چرامى ترسى توكه زير پتوى گرم ونرمت هستى. بيرون هر اتفاقى افتاد

 

فداى سرت ،باتو كسى كارى نداره.

 

ساعت را نگاه كرد،يك ونيم شب. غلتى به راست بعد چپ زد.عاقبت به

 

پشت درازكشيد. چشم هارا بست. هرقدر سعى كرد فكر نكند نتوانست.

 

آها...ى! آها...ى!...

 

ـ كاش مى تونستم برم كوچه يه نگاهى بندازم.

 

پتو را تا روي سرش بالا كشيد .

 

ـ وقتى خوابم نمى اومد نبايد درازمى كشيدم. بايد كتابى مى خوندم يا

 

فيلمى نگاه مى كردم تا خوب خسته مى شدم .

 

دوباره هجوم فكر وخيال ، تنگى نفس ، دهن دره هاي نصفه- نيمه ،

 

سردردوبعد كم كم تلقين به آرام شدن، دهن دره هايى طولانى،خستگى

 

 وخواب.

 

ـ نكنه بازم بخوابم فريادش بلند شه!

 

چشم ها را بست. باز ترس به سراغش آمد. سريع پلك ها را باز كرد.

 

ـ اَه، نمى شه كه تا صب بيدار بمونم.

 

ذله شده بود. دوباره چشم ها را بست. مرد توى اتاق بود. مردى قدبلند،

 

چهارشانه با سرى بزرگ وموهاى ژوليده.

 

ـ حتمن خيالاتى شدم،اگه كسى تو اتاق باشه وقتى ازتوى حياط مى اومد،

 

بايد صداشو مى شنيدم.

 

چشم ها راباز كرد. مردى نديد.

 

ـ يعنى همش يه خوابه؟! نكنه جن زده شدم؟! مادربزرگ مى گفت هر

 

وقت ترسيدى بسم لله بگو،ديگه نمى آد!

 

دلش مى خواست با صداى بلند  فرياد بزند. چشم هايش را كه مى بست

 

احساس مى كرد مرد پشت سرش ايستاده،مجبورمى شد سريع بازشان

 

 كند. مدام آب دهانش را قورت مى داد.

 

ـ كاش يه ليوان آب بالاى سرم بود

 

باحركت چشم نگاهي به اطراف كرد.

 

ـ خاك برسر،تو كه نمى تونى مثل بچه آدم وقتى سرتو مى ذارى روبالش

 

 كپه ى مرگتو بگيرى بخوابى،بهترنيست موقع خوابيدن به كسى يا چيزى

 

فكر نكنى.

 

باز ازكوچه صدا مى آمد. داشت از ترس زابرا مى شد. سروصداى كوچه

 

بلند تر شد. خشكى دهان وتشنگى از يك طرف،درد زير دل ازطرف ديگر،

 

امانش را بريده بود. ديگر نمى توانست خودش را نگه دارد .

 

ـ بابا جون شايد شش سال تو اين وامونده گير كردى، نمى خواى هيچ وقت

 

به اين توالت فرنگى سفيد و تپل كه بروبر داره نگات مى كنه افتخار بدى.

 

ـ دختر فقط اولين بار سخته كم كم عادت مى كنى .

 

ـ همه برگردين، همه برگردين، دستا رو گوش.

 

چاره اى نداشتم.آرام بلندشدم. يك مترفاصله تا آن،برايم شده بود هزارمتر.

 

اونا مثل مجسمه شده بودند.نفس كسى درنمى آمد، نفس من هم.فقط سكوت

 

بود ومن و دردهاى زيردل،وقتى رسيدم،درش را بلندكردم ونشستم.طورى

 

فشارآوردم فكركردم الان است زوارش دربرود.توالت فرنگى سفيد،حسابى

 

سياه شده بود.كمى خودم  راجابه جاكردم. سعى كردم سريع كارراتمام كنم.

 

چه صدايى بلند شده بود! 

 

- مانمى شنويم ،راحت باش.

 

صداى خنده همه بلند شد. صداى خنده او هم.ازخنده ي زياد احساس كرد

 

دارد جايش راخيس مى كند.سريع بلند شد.لامپ را روشن كرد.ازمرد

 

خبرى نبود. به دستشويى كه رسيد. دررا بازكرد، مردى نديد. تنهاچيزى

 

كه به چشم مى خورد ،عنكبوت زشت و درشتى بود كه گوشه ديوار تار

 

مى تنيد.كارش راكه كرد،سريع دررابست. مادربزرگ راديد، با لباس

 

سفيدبلند و سنجاق قفلى بزرگى كه دهانش هنوز باز بود . مثل سال ها

 

قبل كه هر وقت شب ها براى رفتن به دستشويى بلند مى شد ، او هم

 

پشت سرش مى رفت. درخانه فقط مادربزرگ مى دانست كه او چقدر

 

از تنهايى و شب و تاريكى  وحشت دارد . مادربزرگ تنها كارى كه

 

كرد سنجاق را گوشه لباسش قفل كرد.سرماى سنجاق خودش را رساند

 

به پوستش و تمام تنش را لرزاند.

 

آها...ى! آها...ى!...

 

فرياد دلخراش مرد ازكوچه به حياط و از آنجا به اتاق رسيد و توى

 

مغزش جا خوش كرد.

                                                        2/اسفند/8۱